ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٩  کلمات کلیدی:

سرنوشت خویش را باور کن

که باری، همان توان نهفته ی توست

و نرم می شکفد

و زندگی را از آن دست می آراید

.که تو می خواسته ای




عقاب فاتح قله های زندگی باش

و مسافر صبور دشتهای بی کران آن

«و هم بدین سان است که واژه های « کار » و « زندگی

معنای اصیل خویش را باز می یابند

.و گلبوته های تلاش تو به گُل می نشیند


به دره های عمیق احساس خویش سفر کن

«که در آنجا کسی را جز خویشتن « خود

باز نمی یابی

و لحظه ها را غنیمت شمار

و آنان را بنیاد دنیایی کن

.هر یک به فراخور خویش





و هرگز نومیدوار از فراز صخره های سخت زندگی

آینده را نظاره مکن

با ایمان به توان خویش از آن میانه راهی بگشا

.به دنیای زیبای فرداها



و بدان که در امتداد هر راه که بر می گزینی

همواره دشواری در کمین است

که زندگی اگر نام آسانی داشت

دیگر بر زمین، تلاش معنای خویش را

از کف می داد

.و در آسمان، رنگین کمان




شری هاوس هولدر
برگردان دکتر مهدی مقصودی
از کتاب: بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید

 
ورود نا محرم ممنوع
ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٩  کلمات کلیدی:

به مخفی ترین اتاق قلبت سری بزن؛ واسه ملاقات رویاهای کودکی ات، واسه احوال پرسی از آرزوهای دلخواستنی ات، واسه نفس کشیدن تو هوای عمیق آرزوهای باشکوهت.

برای زنده کردن تصویر پیش از وقوع رویاهای به بار نشسته تو ذهنت، درست همون طور که می خوای تو واقعیت رخ بده.

نکنه خیلی وقته در این اتاق قفل مونده و یادت رفته،  آرزوهات مدتهاست تو انتظار رسیدن نشستن. نکنه بس که بهشون سر نزدی و حالی ازشون نپرسیدی به خواب رفتن؟

نگو سرم شلوغه، وقت ندارم، چه کار مهمی وقت سر زدن به آرزوهات رو ازت گرفته؟ از خودت بپرس آیا اون چه این فرصت رو ازت گرفته، همپای آرزوت ارزش داره؟ قد رویاهات، قد امیدت واسه ادامه راه زندگی ات هست؟

همه ما واسه طی مسیر زندگی به آرزوهامون نیازمندیم، رویاها جاذبه ادامه زندگی هستن، وای از روزی که مسیر اون قدر مشغولمون کنه که مقصد یادمون بره، در این صورت چه تضمینی هست که بی آرزو به همون جایی برسیم که می خواستیم؟

ما زندگی می کنیم تا صرفا زنده باشیم. بیشترین شیرینی زندگی متعلق به لحظه های شیرین رسیدن به آرزوهاست و تا آرزویی نباشه شیرینی لحظه رسیدن بهش معنا پیدا نمی کنه.

یه لحظه زندگی کردن بدون هیچ آرزویی رو تصور کن، بدون آرزو، امیدی نمی مونه. و بدون امید، زندگی جای لذت می تونه پر از رنج باشه.

همین حالا از همه فکرای عالم غافل شو، مشغله ها رو رها کن، درای ذهنتو روی همه نگرانی های روزمره ببند و پنجره هاشو رو به آرامش باز کن و یه نفس عمیق دیگه بکش. خودتو توی تصور این خیال طوری رها کن که انگار خودی و خودت و رویای عمیق باشکوهت.

اگه رویاتو گم کردی همین حالا وقتشه برگرد تا پیداش نکردی از این خیال بیرون نیا. سرگرم رویاهای بدلی نشی، که هیچ بدلی جای اصل رو نمی گیره. به رویاهایی فکر کن که ریشه اش به آرامش و رضایت قلبی خودت می رسه، نه اون چه صرفا به خاطر توقع جامعه و حرف مردم فکر می کردی باید به دستش بیاری.

به آرزوهایی فکر کن که اشتیاق رسیدن بهش وجودتو گرم می کنه، رویاهایی که روحتو واسه رسیدن بهش بی قرار می کنه.

تو حس رسیدن به آرزوهای دوست داشتنی ات غرق شو، تو هوای عمیق ترین آرزوهات چند تا نفس عمیق بکش و سبک شو. از قاب و شیشه عکس آرزوهات عبور کن. ذوب شو و از جنس ذرات آرزوت دوباره متولد شو.از مرز زمان و مکان عبور کن و تو آرزوت حل شو.

تصویر رویاهاتو زنده کن. اون قدر زنده ببینش که انگار در اونها زنده ای، بذار نفس بکشن و باهات حرف بزنن. بذار آرزوهات با شفافیت زندگی جون بگیره.

چشم هاتو ببند و این بارطوری اونا رو باز کن که همیشه همه چیز رو زنده و در حال وقوع ببینی، همه حرکت ها، تک تک رنگ ها، حجم ها، ابعاد. غرق شنیدن شو طوری که همه صداها رو بشنوی.

همه چیز رو با ریز ترین جزئیات تصور کن، رویاتو لمس کن، جنسشو بالامسه ات مرور کن. اگه واسه برآروده شدن آرزوهات تضمینی غیبی و محکم وجود داشت، چه آرزویی می کردی؟ اگه وقتی یه آرزو تو ذهنت می درخشید، این قدر اما و اگر مزاحمت نمی شد، اگه به ازای هر رویای بزرگ و پسندیده از سمت خدا یه هدیه بزرگ تر دریافت می کردی، اگه خدا بهت می گفت من نشستم تا تو فقط آرزو کنی و من برآورده کنم، با تضمین استجاب، چی می خواستی و چند تا آرزو داشتی؟

خودتو در بند نداشتن امکانات و مقدمات و شرایط محدود نکن. در ذهنتو به روی همه محدودیت ها ببند. الان وقتی نیست که فرصت دست یابی به گنج ارزشمند آرزوهاتو با افکار منفی از خودت مضایقه کنی، فکرت آزاده هر جا دلش می خواد بره و بزرگ ترین آرزوهای عالمو داشته باشه.

در ازای تمام دفعاتی که در مقابل یاس رویاتو وگذار کردی، این بار جلوی هرچی فکر منفی محکم بایست قلبت مکان مقدسیه، هر حس نامحرم و غریبه ای رو توش راه نده.

چی می تونه فکرتو، آرزوهاتو محدود کنه غیر از ترس و تردید؟

حاضر نشو لذت فکر کردن به آرزوهاتو به خاطر رنج ترسیدن و تردید از نرسیدن به اونا فراموش کنی. فقط بدون هیچ محدودیتی به آرزوهات کمک کن تا از عمق قلبت جرات رشد کردن و شکوفا شدن و ابراز رو پیدا کنن. باید اول بذر آرزوهاتو تو زمین ذهنت بکاری تا رشد کنه و به رسیدن برسه.

آرزوهاتو هرگز قلم نگیر، حتی اگر اون قدر بزرگن که دور از ذهن به نظر می آن که اگه کسی اونا رو بشنوه به بلند پروازی محکومت کنه. آدمای زیادی رو دیدم که هرگز نتونستن ظرفیت ذهنشونو قد رویاهاشون گسترش بدن و به خاطر همین محدودیت ذهن خیلی از رویاهاشونو فرامشو کردن.

می دونی، سایز آرزوها با اندازه روح آدما متناسبه، برای همین همیشه اونایی که جسارت داشتن رویاهای بزرگ تری رو دارن و از همسویی نیروهای مثبت کاینات بهره بیشتری می برن. چون آرزوها یه جور سپرده هستن، که آدما می تونن بر حسب موجودی اون برای پیشرفت از کاینات وام بگیرن. کاینات همپای آرزوهامون، کمکمون می کنه و راه رو برامون باز می کنه. اگه موجودی سپردمون ناچیز و کم باشه، مسلما نمی تونیم وامی با مبلغ بالا دریافت کنیم.

برای دریافت هر موهبتی اول ابید اونو تو ذهنت دیده باشی پیش از اون باید اون موهبت رو خواسته باشی و به دنیات دعوتش کرده باشی.

به دور و برت نگاه کن، یه نگاه متفاوت، هر چی در اطرافت وجود داره روزی فقط یک رویا بوده که سازندش جسارت پیگیری و دنبال کردنشو داشته.

رویاها، خیلی قدرتمندند. اونقدر که حتی می تونن مسیر زندگی مون رو عوض کنن.

آرزوهاتو دست کم نگیر و اونا رو هرگز فراموش نکن.

رویاهای واقعی همیشه مجاب کننده هستن و همراه خود قدرتی عظیم دارند. اونا همیشه ارزش دنبال کردن رو دارن.

واسه دنبال کردن رویاهات هرگز تردید نکن حتی اگه تنها کاری که الان قادری انجامش بدی مرور مکرر وقوع رویاهات تو خلوت و تنهایی باشه این کار راههای شگفت و نامریی رسیدن به رویاهاتو به مرور بهت نشون می ده. اگه شک داری فقط امتحان کن. مطمئنم که از نتیجه اش شگفت زده می شی.


 
 
ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٠  کلمات کلیدی:

ای دانشگاه

بر رنج همیشه ی عمرمان و بر مظلومیت سر تا سر زندگیمان می توانی گواهی داد؟

بر خروش همواره ی امتمان و بر فریاد دیوار شکن اندیشه مان می توانی شهادت داد؟

بر دستهای افتاده از پیکرمان,بر تن خونینمان,بر پای خردمندان و بر شکنجه ی زندانمان 

می توانی گواهی داد؟

و سر گذشت روزگار پررنج دیرینمان را که بر پشت تاریخ آوار گشته است میتوانی شنید؟

 

ما ملتی قوی بودیم که زور داران قبیله ی غارت بر ضعفمان کشیده بودند تا مس و تاسمان را ببرند.

هر روزمان شام بود و هر شاممان تیره تر از ابرهای آسمان.

استخوانمان در زیر پتک ظلم جلادان خرد گشته بود و درخت اندیشه مان از طوفان نیرنگ دشمنان,خشک و خونمان را مکیده بودند تا نمانیم,پایمان را شکسته بودند تا نرویم,زبانمان را بریده بودند تا نگوییم.

و هر گاه که در نیمه های این شب تار,نوری از جایی تابیدن گرفت,چشممان کورکردند تا نبینیم و هر بار وضوی قیام گرفتیم و بر خاستیم,بر زمینمان کوفتند تا شاید خیال رسیدن به خورشید را از سرمان به در کنند.

 

و تو ای دانشگاه

خوب به یاد داری آن روزها را که تنتب دارمان از ضربه ی تازیانه ی اهریمنان می سوخت,در لا به لای درختانت پنهان می ساختی و آن روزها را که حرفمان را همچون گردنبندی بر سینه ات می آویختی تا رسالتمان را بر جباران بنمایی.

وآن روزها را که مشتمان را برافراشته نگاه داشتی تا دژخیمان را به هراس اندازی و تو دانشگاه شاهد مظلومیتمان بودی که هر گاه در شب سرد روزگارمان هیمه ای یافتیم تا  آتشی بیافروزیم و مشعل قیاممان سازیم,قداره بدان دون صفت چگونه آذرمان را فسردند و بر تن لختمان تازیانه زدند.

و نیک میدانی که در این طوفان ظلم,هیچگاه از پای نیفتادیم و بر جای ننشستیم که امت ابراهیم را فقط رفتن باید و بت شکستن نه ماندن و بر جای نشستن.

سوگند خورده بودیم که دشت های ایمان را در نوردیم و تا قله توحید برویم و بت های دروغین زمانه را در دره های پست زبونی بپنداریم.

سوگند خورده بودیم که پرده ظلمت را بدریم و نور خورشید را بر همگان عیان سازیم و دشمنان خلق را بر اندازیم.

دیدی که چگونه آن روز سرافرازتر از همیشه از امتحان پایداری بیرون آمدیم وخود دری شدیم بر همه ی عاشقان رهایی.

و اما اینک که  بهار قیاممان به انتها و زمستان فرا رسیده

اینک که بر دروازه های شهر آوای کفن پوشان شهادت جوی خفته به خونمان را می شنویم

اینک که جان بر کفان قبیله ی هجرت در سوگ آزادی فریاد یا حسین سر می دهند

تو باز ای دانشگاه شاهد باش که با صدای بلند میگوییم:

 

آنان که از سلاحشان ما را می تر سانند,بر کویر اندیشه ی باطلشان چیزی نخواهد روئید که ما در مکتب حسین درس شهادت آموخته ایم و در شریعت علی علم جهاد.

آنان که می پندارند از پای افتاده ایم یا بر جای نشسته ایم بر گور خیال خامشان بگریند که ما امت حسینیم و مرد کارزار.

و آنان که میپندارند با دهانشان نور خدای را خاموش کنند نیز بدانند که از آتش خشم مردمان در امان نخواهند بود که فریاد"ندای"این قیام تا ابد در گوش ما خواهد ماند. 

 

تقدیم به تمامی کسانی که روزگاری ردای دانشجویی بر تنشان و غرور ملی در سینه و قلبشان بود.      


 
...
ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۱  کلمات کلیدی:

باورهای کهنه و قدیمی رو باید شکست حتی اگر در مسیر رودخانه نباشد

نتوان گفت که این قافله وا می ماند

خسته و خفته از این خیل جدا می ماند

این رهی نیست که از خاطره اش یاد کنی

این سفر همره تاریخ به جا می ماند

دانه و دام در این راه فراوان اما

مرغ دل سیر ز هر دام رها می ماند

می رسیم آخر و افسانه ی واماندن ما

همچو داغی به دل حادثه ها می ماند

بی صدا تر ز سکوتیم ولی گاه خروش

نعره ی ماست که در گوش شما می ماند

بروید ای دلتان نیمه که در شیوه ی ما

مرد با هر چه ستم هرچه بلا می ماند

-------------------------------------------------------------

معذرت می خوام که دیر آپ می کنم.

واسه روز دانشجو منتظر یه آپ بی نظیر باشید.

آرزومند همه ی آرزوهای قشنگتون

 


 
باغچه ی ذهن
ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٤  کلمات کلیدی:

ذهن ما باغچه است

گل در آن باید کاشت

و نکاری گل من

علف هرز در آن می روید

زحمت کاشتن یک گل سرخ

کمتر از زحمت برداشتن هرزگی آن علف است

گل بکاریم بیا

تا مجال علف هرز فراهم نشود

بی گل آرایی ذهن

نازنین

        نازنین

هرگز

       آدم

            آدم نشود.

 

                                 از شعر زندانی،کتاب پل

                                     مجتبی کاشانی


 
 
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٧  کلمات کلیدی:

سلام خیلی وقته میخوام یه مطلب از خودم بنویسم  اما همه ی اون چیزی که میخوام بگم تو این شعر هست امیدوارم ...

به آرامی آغاز به مردن می کنی  

اگر سفر نکنی

اگر چیزی نخواهی

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی

اگر از خودت قدر دانی نکنی

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی

زمانی که خود باوری را در خودت بکشی

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

 

به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر برده عادات خود شوی

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی

اگر روزمره گی را تغییر ندهی

اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

 

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر از شور و حرارت و احسا سات سر کش

و چیز هایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند

و ضربان قلبت را تند تر می کنند

دوری کنی ...

 

تو به آرامی آغاز به مردن می کنی

اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی...

آن را عوض نکنی

اگر برای مطمئن در نا مطمئن خطر نکنی

اگر ورای رویا ها نروی

اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار در تمام زندگیت

ورای مصلحت اندیشی بروی ...

 

امروز زندگی را آغاز کن

امروز مخاطره کن

امروز کاری بکن

نگذار که با آرامی بمیری

شادی را فراموش نکن!

                              " پابلو نرودا "

براتون آرزوی روزای قشنگی رو دارم 


 
یامرگ یا پیروزی
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٢  کلمات کلیدی:

دنیا پر از آدمهایی است که همواره آرزو دارند،امیدوارند و دعا می کنند زندگیشان بهتر شود،ولی آنها تصمیم یا مرگ یا پیروزی را که به موفقیتهای بزرگ منجر می شود،نمیگیرند


 
در بلندی هم افتاده باش
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۳  کلمات کلیدی:

باری سوار گرده ی مردم نکرده ایم

خود را به نعمتی گذرا گم نکرده ایم

گر در تنور دست تهی پیش برده ایم

یک جو طمع به حرمت گندم نکرده ایم

دریای شور بخت و صبوریم سالهاست

طوفان چشیده ایم و تلاطم نکرده ایم

جنگل گواه باش اگر خانه سرد بود

یک شاخه از درخت تو هیزم نکرده ایم

 


 
← صفحه بعد